وقتی بعد از جند سال برگشت شهرشون
هیچکس را نمی شناخت
آخه همه نقاب زده بودند .
غولی بود مثل یه خیک باد
سیرمونی نداشت
سندباد اومد
یه سوزن بش زد بادش خوابید
یکی بود یکی نبود
توی یک شهر ملیونی
غیر از خدا هیشکی نبود !!!!
عزرائیل : بیا بریم
سلطان : نه نمیام
-: نمیشه
- : جلاد ، بیا گردن عزرائیل را بزن
چند ثانیه بعد :