داستان های خیلی خیلی کوتاه

داستان در چند خط - سری جدید

داستان های خیلی خیلی کوتاه

داستان در چند خط - سری جدید

نقاب



 

 

وقتی بعد از جند سال برگشت شهرشون


هیچکس را نمی شناخت


آخه همه نقاب زده بودند .


دستور از بالا بود .

سندباد و غول و موش


 

 

غولی بود مثل یه خیک باد


 سیرمونی نداشت


سندباد اومد


 یه سوزن بش زد بادش خوابید


شد مثل یه موش

همه خدا بودند

 

یکی بود یکی نبود


توی یک شهر ملیونی


غیر از خدا هیشکی نبود  !!!!


آخه تو اون شهر ، همه خدا بودند.


داستان تکراری

 

: آه

:هیس

 

:آخ

:ساکت

 

: وای

:خفه

 

****

 

:های

:هوی

 

:ترق

:تروق

 

 

و  مدتی سکوت

 

تا دوباره

 

سلطان و عزرائیل


 

عزرائیل : بیا بریم

سلطان : نه نمیام

-: نمیشه

- : جلاد ، بیا گردن عزرائیل را بزن

چند ثانیه بعد :


-: منو  نه احمق !!! آخ !!!