داستان های خیلی خیلی کوتاه

داستان در چند خط - سری جدید

داستان های خیلی خیلی کوتاه

داستان در چند خط - سری جدید

کدخدا و خروس بزرگ ده

کدخدا که از وقت و بی وقت خوندن معترضانۀ 

خروسبزرگ ده کلافه بود ، داد سرش رو بریدن و

انداختن جلوی لونۀ مرغا . هنوز افتاب نزده بود

که کدخدا از وحشت از خواب پرید . جوجه خروسا

جلو خونه اش یک صدا سرود یار دبستانی من رو

می خوندن . از فردا تخم گذاری مرغا دو برابر شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد