کدخدا که از وقت و بی وقت خوندن معترضانۀ
خروسبزرگ ده کلافه بود ، داد سرش رو بریدن و
انداختن جلوی لونۀ مرغا . هنوز افتاب نزده بود
که کدخدا از وحشت از خواب پرید . جوجه خروسا
جلو خونه اش یک صدا سرود یار دبستانی من رو
می خوندن . از فردا تخم گذاری مرغا دو برابر شد.