داستان های خیلی خیلی کوتاه

داستان در چند خط - سری جدید

داستان های خیلی خیلی کوتاه

داستان در چند خط - سری جدید

پله

 

 

ده بیست سال پیش یک روز خدا از آسمان


آمد پایین و نشست روی پله و برای چند تا


 از ملائکه که همراهش بودند نیم ساعتی


سخنرانی غَرٌائی کرد.


الآن ایشان همیشه از اون روز تاریخی


 با افتخار و خوشحالی یاد می کند.

داستانک کهکشانی

 

خدای کهکشان راه شیری که کنترل اوضاع  زمین از

 دستش در رفته بود به قصد مهاجرت به کهکشانی دیگر،

  با سرعت نور به جستجوی کائنات پرداخت ولی هیچ

 کهکشان بی خدایی را پیدا نکرد.

به ناچار دوباره به کهکشان راه شیری برگشت اما دید

یک خدایی روی پلۀ ورودی نشسته و او را راه نمی دهد

سرگردان و سر خورده خودش را درون یک سیاهچالۀ

 عظیم در همان نزدیکی ها انداخت و ناپدید شد

 

تخم مرغ دزد

این : تو چطور اینقد راحت دروغ می گی ؟

اون :اولش یه خورده  برام سخت بود بعد

     یواش یواش عادت کردم .

این:اصلا چرا شروع کردی دروغ گفتن؟

اون: چون یه خلافای کوچکی می کردم

      می ترسیدم لو بره.

این :بس اهل خلاف هم بودی؟

اون : بگی نگی آره .

این: پس اول خلاف کردی بعد دروغ گفتی ؟

اون : بله

این : خب چرا شروع کردی به خلاف؟

اون : خیلی بیشتر از اونی که داشتم می خواستم

روزمره گی و روزمرگی

هر روز از زندگی ما دیگر روز مره گی نیست

روزمرگی است

داستان تنهایی


تنهایی و دل خوش